نفست باز گرفت این همه سیگار نکش ...

هاست مخصوص بلاگ ریدر


... تا دیشب ؟ دی بامداد ؟ دی نیمه شب ؟ دی سحرگاه ؟ دی هر چه ... ! که جان به لب رسید و ...
بگذار از اول بگویم :
نمی شود شب ها خوابید ! خسته ام ! خیلی ... دلم خواب راحت بی صدا می خواهد که نمی شود ...
پریشب ، نشده بود بخوابم . چشمهام دقیقا دو کاسه خون بود . ظهر که رفتم پیاده روی تا از صداهای روزانه رها شوم ، انقدر خسته بودم که توی ایستگاه اتوبوس نشستم ، ده دقیقه سعی کردم بخوابم ! اتوبان ، آن سو ترک بود با صدای ماشین ها و بوق . پشت سرم بازارچه ای بود که صدای مغازه دارها و مشتری ها از آن می آمد . من اما فقط می خواستم ده دقیقه بخوابم ! هوا تکلیفش معلوم نبود . ابر ؟ مه ؟ باران ؟ آلودگی ؟ تا کمی باران نرم ریز شروع شد و دیدم نمی شود خوابید . دوباره بلند شدم و حدود 7 کیلومتر رفتم . ( از روی نرم افزار حساب کردم ! )
برای دل خودم یک هدیه خریدم ! که هیجان زده شود ، بیدار شود ، یک قالب سیلیکونی کوچک اما زیبا به شکل کیک . وقتی برگشتم خانه ، توی آسانسور ، یک لحظه از دیدن قیافه ام وحشت کردم ، چشم هایم دو کاسه خون بودند !
برای مربی جان ، طبق قولی که داده بودم ، ژله درست کردم و تلفن پشت تلفن و نمی دانم دیروز چه خبر بود که باید فقط درد دل می شنیدم و گریه ... دلم خون شده بود . برای این که کارم سخت تر شود و فکرم مشغول تر ، رنگ های ژله را بیشتر کردم . ( فکر کنم باید به فکر ساختن یک آی دی در اینستاگرام باشم که عکس ژله هایم را بگذارم ! ها ها ها )
تا عصر که علی بیاید و زود بخواهد برود باشگاه ، مشغول ژله بودم . توی باشگاه ، مربی پرسید که آیا مویرگ چشم هایم پاره شده ؟ و وای خدا چرا این شکلی شدی مریمی !؟
شب ، خوابم می آمد . آرزو داشتم بشود سر راحت بر زمین بگذارم . تا ساعت دوازده و نیم که آمدم خودم را دراز بکشم ، خودم را کش بیاورم ، خودم را جنینی جمع کنم و بخوابم که همسایگان محترم رسیدند ! و خواب حرام شد ...
نشستم توی سالن ، با نور آکواریوم کتاب خواندم که زمان بگذرد ، که بیهوش شوم از خستگی که نمی شد . صدای پاهای بچه نمی گذاشت و صدای موزیک کارتونی که برایش پخش می کردند . تحمل کردم ، صبوری کردم ، تحمل کردم ، صبوری ...
تا ساعت سه و بیست و پنج دقیقه که جان به لب رسید و ...
یک پانچو انداختم روی دوشم و یک شال روی سرم و با سستی پله ها را رفتم پایین و قلبم می کوبید چنان که صدایش پله ها را پر کرده بود . در خانه شان را آرام زدم و قلبم محکم تر کوبید ... یاد سه سال پیش که به همسایه قبلی تذکر دادم و فردایش اتفاقی که افتاد ... فراموشی ام ... حمله ی بی رحمانه ی طبقه بالایی ها ... پنهان شدنم در حمام ... التماس هایم و اشک هایم و بخیه ی دستم و ... اما جان به لبم رسیده بود ... و مگر شب برای آرامش آفریده نشده !؟
شمردم ... شمردم ... هفت دقیقه طول کشید تا در را باز کردند . مصرانه دست روی زنگ نمی گذاشتم که صدایش نپیچد و مثل دخیل دستم روی بود که در را باز کنند . حس می کردم حاضرم دست و پایشان را ببوسم که فقط بگذارند یک ساعت بخوابم ، نیم ساعت سر و صدا نکنند ، کمی رعایت کنند ...
بلاخره در باز شد و صدای موزیک قر و فر دار بیشتر ریخت توی لابی . خانم همسایه پرسید که چه شده ؟ آیا مواد غذایی نیاز دارم !!!؟؟؟ آن هم من ! و مگر زمان قدیم است که در بزنم و تخم مرغ بگیرم یا پیاز ؟ آن هم سه و نیم نیمه شب ؟ محترمانه گفتم صدایشان نمی گذارد شب ها بخوابیم و این قسمتی کوتاه از مکالمه ی ما بود :
" خانم محترم ! ممکنه ازتون خواهش کنم شب ها بگذارید ما کمی بخوابیم ؟ تمام روز برای شما . اما شب ، محل استراحت و آرامش است . التماس می کنم رعایت کنید .
_ اوا !؟ ما که خواب بودیم . ساعت نه یا ده بود که رفتیم خوابیدیم ! بچه بیدارمان کرد و راه افتاد توی خانه ! ( ساعت دوازده و نیم برگشته بودند خانه !!! )
ممنونم . من مطمئن هستم و شک ندارم که شما خانواده ی بزرگوار و محترمی هستید و شب ها زود می خوابید ! اما شاید گاهی اگر زودتر بخوابید ، مثلا 6 عصر اقدام کنید برای خواب شب ، بچه تان هم ساعت ده بلاخره خوابش ببرد !
_ می گم که . ما هم خواب بودیم . این همسایه پایینیه صداش بلنده ! ( همسایه ی طبقه اول تازه ساعت 4 از شب نشینی برگشتند !!! و همان موقع صدای همسر خانم بلند شد از روی تراس که : خانمممممم ! جیگرها آماده شددددددد ! بیا کباب ها رو بدههههههه ! و من هنوز فرصت نکرده بودم که بگویم شب ها ، دود ، خانه مان را برمی دارد و بوی کباب و جوجه و جگر ... )
_ حالا اگر ناراحتین ما می تونیم از این خونه بریم شما هم اذیت نشی . اما من می گم شما حساسی . و گرنه صدای موزیک ما که بیرون نمیاد . ما آدم های ساکتی هستیم . من خودم توی دبیرستان انقدر آروم بودم که انضباطم ...
حرفش را مجبور شدم قطع کنم ! گفتم خانم عزیز ! در خوب بودن و آرومی شما شکی نیست . ( کفری بودم از دست خودم که چرا هم چنان محترمانه حرف می زنم و مشت نمی کوبم توی صورتش ! ) من می گم کمی آرامتر با در کمدها برخورد کنید . جلوی بچه تان را بگیرید که هی ندود . پارک یک کوچه بالاتر است . به خدا ساعت 6 همسرم باید برود سر کار ، دوستانه و خواهرانه ، در زندگی مان دچار مشکل شده ایم . خواب راحت نداریم . مدام سر همین صداها بحث داریم . من امروز توی ایستگاه اتوبوس ده دقیقه خوابیده ام ! صدایش از این خانه کمتر بود !
_ اه راستی خوب شد گفتید ! الان شما حامله هستین به سلامتی !؟ چون شکمتون خیلی انگار بزرگ شده !!! ( چه کار کنم ؟ بایستم و بگویم که بعد از ازدواج زخم معده و ورم معده گرفته ام از استرس های مدام و دعواهای تمام نشدنی و زمانی ، روزی 47 قرص و درد ...
نه خانم محترم . آبستن نیستم . مشکل معده دارم . از صبح تا الان سه کیلو و نیم فقط به وزنم اضافه شده از ورم بدنم .
_ اوا ؟ همه ش به خاطر آلودگیه خانم جان . هعیییی زمانی مردم با یک کولر و یک ماشین کارشون راه می افتاد . انقدر آلودگی نبود . حالا بفرمایید تو جگر بخوریم تا از دهن نیفتاده ! ( در حال آسمان ریسمان بافتن بود که بچه اش دوید آمد ایستاد جلوی من و کاسه ی سوپش را ریخت روی سرامیک های دم در و بلافاصله روی صندل هایم بالا آورد ! در یک آن عقب کشیدم و فقط از فکرم گذشت که چرا مهران مدیری زندگی من را سوژه ی خنده های مردم نمی کند !؟ )
دیدم بیشتر از این جایز نیست بمانم . همسایه جان داشت می خندید ! رفتم سمت پله ها و او از اوا گفتن دست برنمی داشت !
_ اوا ! دیدینش چی شد ؟ ببخشید . بچه ن دیگه ! غذا می خوره و می دوه و اینجوری می شه . دیدی چی کار کردی عزیز دل مامانی ؟ راستی چرا شما جوراب پاتونه ؟ اگر خواب بودین ؟
من مدام با جورابم توی خانه که صدای پایم شما را اذیت نکنید . با اجازه من بروم که جگرهایتان از دهن نیفتد ! ببخشید که آمدم و مزاحم شدم . ( صدای همسرش : خانمممممم ! سیخ های جوجه رو بیارررررر با نوننننن ! خانممممممم ! نکنه داری می رقصی شیطون بلا ؟ الان منم میام عشقممممممم ! )
دیگر رسیده بودم به پاگرد پله ها . فقط می خواستم فرار کنم که جیغ نزنم . نیم ساعت حرف زده بودم و با لباس آلوده باید برمی گشتم بالا ! تا دوباره گفتم شب بخیر . گفت جدی جدی حامله نیستین !؟؟؟؟؟؟ فقط دنبال دوربین می گشتم که زل بزنم تویش . که بگویم من از بچه ها متنفرم . از صدای پاهایشان ، از صدای جیغشان ، از پدر و مادرهای احمقشان بیشتر بدم می آید که آداب تربیت بچه را بلد نیستند . که آپارتمان نشینی نمی دانند ...
برگشتم بالا و تا در را بستم ، صدای در پارکینگ آمد که طبقه اولی ها با سر و صدا و شوخی داشتند برمی گشتند خانه . ساعت ، چهار و پنج دقیقه بود ! و کمی کمتر از 20 دقیقه بعد ، خانم همسایه طبقه دومی شروع کرد به جارو برقی کشیدن !
نشستم زیر میز ناهار خوری و زانوهایم را بغل کردم و زل زدم به آسمان که رفته رفته داشت روشن می شد ...
*
پ . ن گر مرد رهی ... ولش کن ! مرد ره نباش ! اگر مردی بیست و چهار ساعت بیا و در این دارالمجانین کنار من زندگی کن !
پ . ن مهم : امکان رفتن از این خانه نیست !


مشخصات

  • منبع: http://shazdehkoochooloo.persianblog.ir/post/246
  • کلمات کلیدی: ساعت ,صدای ,خانه ,خانم ,دقیقه ,خواب ,صدای موزیک ,خانم محترم ,خواب بودیم ,خانه ساعت ,خانم همسایه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها